همهچیز درحال نجواست
نویسنده: ساجده سرلک
زمان مطالعه:5 دقیقه

همهچیز درحال نجواست
ساجده سرلک
همهچیز درحال نجواست
نویسنده: ساجده سرلک
تای مطالعه:[تا چند دقیقه میتوان این مقاله را مطالعه کرد؟]5 دقیقه
به یاد ندارم آخرین بار خانهمان چه زمانی طعم حقیقی سکوت را چشید! این روزها، فضای خانه از حضور مهمانان لبریز است، و از فراز سرمان، نغمهی بیامان موشکها و جنگندهها همچون ضرباهنگی دهشتناک بر جان مینشیند. شیشهها هر دم به لرزه درمیآیند؛ باران میبارد و دیگر تمیزی نمیماند میان خروش طوفان و غریو انفجار.
روزها، صدای استادان از بلندگویهای سیستم به بیرون پرتاب میشود و هفتهها در میان زنگهای بیپایان تلفن و همهمهی اخبار، آغاز و پایان مییابند. در این همه غوغا، از سکوت سخنگفتن و نوشتن، خود حکایتی دیگر است.
حتی شبانگاه، آنگاه که تا سپیدهدم در پناه اتاقم میمانم، سکوت راهم نمییابد. کتابهای کتابخانه، گلهای خموش گلدان، قابهای عکس، همگی لبریز از نجواست؛ گویی هرچیزی زبانی پنهان دارد و حکایتی ناگفته. هیچکس خاموش نیست و شاید حق نیز با آنان باشد، چه من نیز دیگر آن سکوت دیرینه را باز نمیشناسم. هر بار به سکوت میاندیشم، خاطرم به سوی آهنگسازی میرود به نام جان کیج که نامآورترین اثرش، «۴:۳۳»، سکوت را به صحنه آورد: اثری که در آن نه نتِ نواختهای هست، نه آواز خواندهای؛ اما با این حال، جهان با همهی وجودش به سخن درمیآید. انگار هستی هیچ وقت واقعاً خاموش نمیشود؛ همیشه صدایی جریان دارد، حتی اگر آن صدا از عمق ذهن خودمان یا از دل اشیا برخیزد.
با خود میاندیشم اگر گوشهایم از شنیدن محروم بودند، آیا برداشتم از سکوت دگرگون نمیشد؟ شاید در آن صورت، به جای آنکه از دیگری بخواهم «خاموش باشد»، تمنّا میکردم «دست از اشاره بازدارد». سکوت، همواره به معنای فقدان صدا نیست؛ گاه حضوری است فشرده و انباشته که گوش را از سنگینی خویش لبریز میکند. گاه در آغوش آرام کتابخانه تجلّی مییابد، گاه در نجواهای نخستین برف بامدادی، و گاه در آن مکث رازآلود میان پرسشی صادقانه و پاسخی که در راه است.
اما برای آنان که جهان را نه با گوش، که با نگاه درمییابند، سکوت معنایی دیگر دارد: آن دم که دستها از جنبش بازمیایستند، یا چهرهای دیگر هیچ احساسی را باز نمیتاباند. در آن فرهنگ، سکوت زمانی است که زبانِ اشاره نیز از بیان بازمانده باشد.
از آن دشوارتر، سکوتیست که پس از فقدان در خانه مینشیند: سفره گسترده است، غذاها همان، چهرهها همان، اما جای یکی خالی است. صندلیای که همه میبینند و هیچکس به دیدنش اعتراف نمیکند. در آن دم، سکوت نه خلأ، که حضوری سنگین است؛ و اندوه، نه قابل تقسیم، که تنها قابل تحمّل در کنار دیگری.
پیچیدهتر از این، سکوتی است که پس از پایانی ناتمام میان دو انسان مینشیند؛ آنگاه که دو تن، ناگزیر در کنار هم قرار میگیرند، در حالی که فاصلهای نامرئی آنان را از هم جدا کرده است. سفره یکی است، اما دلها فرسنگها دور. این سکوت، زخمیست که نه التیام یافته و نه مجال آشکارشدن دارد. دشوارتر از همه، آن لحظهای است که کلامی تلخ، همچون تیغی بیامان، بر زبان مینشیند؛ چنان برنده که نه اشکی مجال ظهور مییابد و نه پاسخی توان شکلگرفتن دارد. سکوتی که در پی آن میآید، هم سپری برای پاسداشت کرامت است، هم زندانی برای روح.
اما در برابر ظلم، سکوت معنایی دیگر مییابد. آنچه تا به الان گفتم، سکوتِ انسانِ مختار بود؛ سکوتی که از دل انتخاب برمیخیزد. اما در برابر ظلم و ذلت، سکوت دیگر نه فضیلت، که نشانهای از فرسایش امید است. آنجا که پدیدهای یکسویه عمل میکند و صدای اعتراض به خاموشی میگراید، سکوت به همسویی بدل میگردد. در چنین موقعیتی، باید این پردهی خاموشی را درید نه لزوماً با فریادی بلند، بلکه شاید با نوشتن یا حتی با برخاستنی بیکلام.
در زندگیام دریافتهام که سکوت مفهومی یگانه و یکدست نیست؛ گاه آرامش است، گاه زخم، گاه انتخابی آگاهانه، و گاه تحمیلی جانفرسا؛ آنجا که باید خاموش ماند تا کرامت محفوظ بماند، و آنجا که باید سخن گفت تا انسانیت از دست نرود.
و با این همه، هنوز صداهایی هستند که سکوت را نه از سرِ زور، که با مهربانی کنار میزنند. خشخش برگهای کتاب در کتابخانهای نیمهخلوت، که انگار کتاب با خود نجوا میکند. خندهی ناگهانی کودکی از ته کوچه، چنان صاف و رها که سکوت را نمیشکند، رنگ میزند. صدای جاروی فرش صبح جمعه، با ضربآهنگی آهسته و مطمئن که بوی چای تازه دم میدهد. همهمهی مسافران در ایستگاه قطار، که میگوید همه در رفتناند و هیچکس تنها نیست. صدای قوری که کمکم به جوش میآید، جان میدهد به سکوتِ عصرهای بارانی. صدای زنگ کوتاه دوچرخه از پشت پنجره، که میرود و میگوید کسی زندگی میکند.
در گمانم چنین آید که سکوت یک چیز نیست. گاهی آرامش است، گاهی زخم، گاهی انتخاب یک انسان آزاد و گاهی تحمیل بر انسانی شکسته. نجوای دو رفیق قدیمی که چیزی برای پنهانکردن ندارند؛ آنجا سکوت نمیشکند، شریک گفتوگو میشود. و سرفهی خشک پدربزرگ در اتاق مجاور، که میگوید: نترس، من هنوز اینجا هستم.
و راستی، حتی سکوت را نیز باید با زبان گشود، نه با خاموشی. چه سکوتی که از آن سخن نرود، دیواری میشود بیدریچه؛ آدمی پشت آن گم میشود، بیآنکه فریادی به گوش رسد. اما سکوتی را که نام ببری، هیبتش میشکند، دیگر آن چنان که مینماید ترسناک نیست. شاید از همین روست که من این همه از سکوت نوشتهام؛ نه به گزافگویی، که به ناچاریِ رهایی.
و یا آن سکوتی که نه از نبودِ صدا، که از حضورِ غیابِ رفیق شهید بر صندلی خالی کلاس، گلوگیر است ... .

ساجده سرلک
برای خواندن مقالات بیشتر از این نویسنده ضربه بزنید.
کلیدواژهها
نظری ثبت نشده است.
